صف


ما براي محو استكبار در صف مي رويم
هركجا،هر لحظه با تكرار در صف مي رويم
گر طناب مفتمان دادند بهر خودكشي
از سحرتا موقع افطار در صف مي رويم
هر نفر را گر که کاندیدا دهد یک من پیاز
مي كشيم از شادماني جار در صف مي رويم
گر لگن دادند جاي خودرو ِ ملي به ما
با رضايتمندي بسيار در صف مي رويم
قيمه ي نذري اگر دادند در ماه عزا
با فك و فاميل خود هر بار در صف مي رويم
گر كفن دادند روزي روزگاري هر كجا
بابت يك مترونيم چلوار در صف مي رويم
زهر ِ مار مفتكي گر داد دولت با كوپن
از براي اخذ زهر ِ مار در صف مي رويم
قند خون ما اگر شد آزمايش رايگان
بابت يك قطره ي ادرار در صف مي رويم
آنچنان خوب است صف كه موقع درد و بلا
با تن رنجيده و بيمار در صف مي رويم
نافمان را گوییا با صف بريده قابله
صبح ها با صف براي كار در صف مي رويم
شعرهايش را اگر «جاويد» مجاني دهد
ما برای بردن اشعار در صف مي رويم

متهم ِ شاکی:


بابک زنجانی دفاعیات خود را با حمله به وزیر نفت آغاز کرد:



اي بنازم متهم شاكي شده
دائمأ مشغول هتاكي شده
بر سر قاضي زَنَد فرياد كه
گوشه ي شلوار من خاكي شده
(ب.ز) ام اما بدان بُز نيستم
در امور اقتصادي بيستم
داستانم را بپرس از (ميم.ر)
خوب مي داند كه بنده كيستم؟
ما برادروار با هم خورده ايم
آن ممه را كلُهم ما برده ايم
شاهد ما بوده شخص (ميم .الف)
كي كجا ما خاطري آزرده ايم؟!
بيست ميلياردي به اكبر داده ام
ده تريلياردي به اصغر داده ام
در فلان ارلاين! با پول خودم
بيست تا طياره را پر داد ه ام
نفت بوگندويتان را بُرده ام
پول آن را هم دو لپي خورده ام
پانزده سالي اگر فرصت دهيد
پس دهم آن را مگر من مُرده ام؟!
اين وزير نفتتان تهمت زن است
دشمن آبا و اجداد من است
او نمي داند كه (ب.ز) جان خودش
در امور بُردني اهل فن است
الغرض «جاويد» قاضي را بگو
جمع كن ديگر بساط گفتگو
من خودم يك شب به خدمت مي رسم
مي دهم شرح مصائب مو به مو!!
آن چنان كه كاملن راضي شوي
بي خيال رفته و ماضي شوي
مي كنم كار خروجت را درست
تا تورنتو رفته و قاضي شوي  *

پ. ن: ظاهرن مي خواد قاضي رو بفرسته خدمت خاوري جان

مي دانم:



« من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد»
وارثم با اين خبر شاد و غزلخوان مي رسد
من كه مي دانم كه باغ و خانه و پول و طلا
دست مهران و زري و سام و كيوان مي رسد
يا كه سيصد سكه ي پنهان به زير رختخواب
بابت مهريه به مامان مهران مي رسد
يا كه بخش ديگري از پول و از دارايي ام
ماليات ارث خواهد شد به ديوان مي رسد
من كه مي دانم به محض رفتنم از اين جهان
شخص سمساري ز در خوشحال و خندان مي رسد
من كه در عمرم نخوردم ذره اي از مال مفت
مفت خور از ساوه و از رشت و كرمان مي رسد
مي زنند از بيخ بر اموال من چوب حراج
فحش بر روحم ز نوع چاله ميدان مي رسد
من كه مي دانم پس از چل روز ختم و مرثيه
باز هنگام خوش و بش هاي زن جان مي رسد
بر دماغ نوعروسم بوي دنبه خورده ،پس
بابت مهريه با مامور و آ‍ژان مي رسد
تا كه شد تقسيم ارثم بين مُشتي مفت خور
مادر داماد من شاد از مريوان مي رسد
گفت با «جاويد» رندي بعد از آن مادر زنت
با سه تا كور و كچل از راه سمنان مي رسد
پس چرا با اين همه آگاهيم از روزگار
مي شود سرگرمي من كار و كار و كار وكار

ملت سر خوش

«این قافله ی عمر عجب می گذرد»
شوال و محرم و رجب می گذرد
این قافله مثل فرفره می چرخد
هم بر متاهل و عزب می گذرد
گر آب گذشت از سرت در دنیا
چه یک وجب و چه صد وجب می گذرد
بر کام هر آن که نام او ایرانی است
مثل عسل و لوز و رطب می گذرد
بر ما که خوشیم مثل روز ِ روشن
بر اهل فرنگ مثل شب می گذرد
در این ور ِ آب سالم و خرسندیم
در آن ورِ آب در تعب می گذرد
افسوس که در لندن و پاریس و ژنو
وقتی که رسید جان به لب می گذرد
از ما همه ی امورمان رو به جلو
از خارجیان رو به عقب می گذرد
«جاوید»به خنده گفت در کشور ما
هر لحظه ی عمر با طرب می گذرد!!

************
شدم مداح و کاری شاق کردم
همیشه در سخن اغراق کردم
به لطف کارهای شمر و خولی
حساب بانکی ام را چاق کردم
و بعدش بابت رد مظالم
بیلاخی را از آن انفاق کردم!!