موجود خوشبخت


خوش به حالت اي دوست
كاملن خوشبختي
همه چيز آرامه
همه چيزت مفتي است
كاش من جاي تو بودم اي كاش
مغز گردوي گران
مي زني در رگ خود
و پنيري كه زده قيمت آن
طعنه بر قيمت ماهي قباد
بي چك و چانه و بي دغدغه اي
مي شود حاضر و مي لنباني
من ولي بد بختم
چون كه نيمي ز حقوق سرِ ماه
مي رود بابت گردو و پنير
كاش من جاي تو بودم اي كاش
خوش به حالت اي« موش»
تله ات را قربان
كه همه چيز در آن مجاني است
چه كسي بود صدا زد ملت  :
بر در خانه ي ما
همه چيز ارزان است؟؟
اي درخشنده تر از هاله ي نور
اي تو اي معجزه ي قرن اخير
اي مديريت تو عالمگير
بر در خانه ي تو
گر كه ارزاني هست
برو اما به در لانه ي موش
و ببين در تله اش
چيزها مجاني است
كاش « جاويد» شود موش بزرگ
كه براي تله اش
بگذارند اقلن دوسه كيلو گردو
گرچه بايد كه كِشد بعد از آن
ريق رحمت را سر
و شود راحت از اين دغدغه ي سخت شكم

حاجي نامه

حاجی به کجا سنگ زدی برگشتی؟
آیا همه را سنگ زدی برگشتی؟
گر رفتی و برگشتی و آدم نشدی
گویی به خدا سنگ زدی برگشتی
***
اين گونه چرا برادر(ه)اج ! و واجي؟
در كعبه مگر چه كرده اي توحاجي؟
گرسنگ زدي به نفس و شيطان درون
در بازي زندگي توقطعن خاجي
.***
رمی جمرات را بجا آوردی

شیطان لعین را به صدا آوردی
البته شنیدم که حسودی می گفت
ال سی دی و یخچال چرا آوردی؟
***

با این همه بار از کجا برگشتی
شیطان نکند که از صفا برگشتی!!
هر چند ز خانه ی خدا می آیی
اما به خدا که از خدا برگشتی!!

***
حاجی به طواف و زیر لب استغفار
نه هفت که بلکه بیشتر از صد بار
دستش به دعا بلند و چشمش گریان
لب بر حجرالاسود و دل در بازار!
***
حاجی به طواف بود و دل دربازار

می کرد اگرچه زیر لب استغفار
ناگاه پیامک آمد از ایران که
یخچال بخر که شد گران نرخ دلار
***
هر سنگ كه زد، به ريش حاجي خنديد
از فرق سر حاجي ما برق پريد
ابليس به زير لب چنين با خود گفت
از دوست بي وفا چه ها بايد ديد
***
در حرف و عمل مجيز شيطان راندي
پيوسته دقيق در خط او ماندي
در مكه ولي به خانه اش سنگ زدي
اين گونه رفيق را ز خود رنجاندي

طناز كيست؟


اندر حكايت بعضي از اعضاي انجمن هاي طنز:


براي انجمن هر كس كند ناز
چراند بي هدف در شهر هي غاز
به جاي هم نشيني با اديبان
كند مترا‍ژ طول شهر شيراز
كه سازد كشف رمز شعله هاي
ستون ياد بود فلكه ي گاز 1
و يا ثابت كند بولوار چمران
بود گنده تراز بولوار سرباز
براي رفع كـُوتي سال يك بار
كند در انجمن ما را سرافراز
به نام خود بخواند شعر سعدي
براي خود كند نوشابه هي باز
بخواند شعر حافظ را چنان كه
تو گويي بوده او را محرم راز
اگر گويي كه شعرت سرقتي بود
بگويد شعر من بوده سر آغاز
اگر كه انتقاد از كار او شد
زند صد بار ديگر هم همان ساز
شود ناراحت از نقد رفيقان
و اين را مي كند نا جورابراز
اگر كه در كند در سال شعري
بگويد كرده ام در طنز اعجاز
اگر صد تا غلط در شعر دارد
بگويد دوستان اغماض، اغماض
خودش در انجمن ،اما دل او
به سوي نادر و كامبيز و سولماز
يهو ديدي ميان طنز خواني
بخواند زير لب اين گونه آواز:
« دلي دارم خريدار محبت»
نمي داند ولي اين را پري ناز
شب شعري اگر بر پا نمايي
كند در اول صف جاي خود باز
خلاصه هر كسي اينجوركي بود
بدان «جاويد» كه او نيست طناز

تو هم« بلبل» نده او را پيامك  2
نكن در پاچه ي تنبان او كك

پ.ن:
1- فلكه ي گاز= نام ميداني در شيراز
2-بلبل= تخلص اسدالله فهندژ (بلبل شيراز) دبير جلسه انجمن طنز فارس

زن خوب!!

داشتم دوستي به نام سعيد
با حيا و نجيب و بسته زبان
دوستم رفت قاطي مرغان
شد از اين كار سرخوش و شادان
بود نام زنش سعيده بـَگـُم
خوشگل و خوش زبان و خوش الحان
چند ماهي كه از عروسي رفت
ديدمش زرد و لاغر و نالان
كمرش مثل دال خم شده بود
لب و لوچه شديد آويزان
با خودم گفتم اين رفيق عزيز
كرده افراط در امور فلان
رفته از هول ديگ توي هليم!!
برده از ياد خود زمان و مكان
ظاهرن خواند فكر بكر مرا
ناله اي كرد با دلي لرزان
گفت فكرت خطا بـُود اي دوست
نيست در من بخار،نا ميزان
حال و روزم از اين جهت زار است
كه مرتب به من دهد فرمان
كار او خوردن است و خوابيدن
كار من نوكري خانم جان
پخت و پز ، رُفت و روب و شستن ظرف
از شفق تا به شام چون حيوان
شده چون خمره بس كه لمبانده
كي تواند خورَد دو متر تكان
بابت جابجايي تنه اش
كمرم خم شده مثال كمان
بس كه بر دوش خود كشيده امش
فتق دارم مثال بادمجان
با زباني به قدر هيجده گز
مي كند روز و شب به پا طوفان
گر غذايش شود كمي تأخير
مي شود همچو شير نر غران
*
 ريخت بيرون هر آن چه در دل داشت
اين رفيق عزيز بسته زبان!
گفتمش اي (سعيده جان)!! اول
تو سلام( سعيد )! را برسان
بعد از قول من بگو به سعيد
زن خوبي گرفته اي قربان
بعد چيزت بكـَن بده به سگي
وخودت را ز قيد غم برهان

گفت،:«جاويد» حق مطلب را
كرده اي با سه بيت فوق بيان
                      

خواب آشفته

دوش ديدم به خواب شاه قجر
شاد و خندان نشسته بر دم ِ در
به سلامم عليك محكم داد
گفت اهل كجايي اي جيگـّر!!
گفتمش از ديار ايرانم
كشور برگزيده ي خاور
كشوري كه جناب كورش كرد
عرضه بر مردمش حقوق بشر
نصف دنيا در آن زمان بودند
تحت فرمان پادشاه قـََدر
تا كه فهميد من ز ايرانم
زود از جا پريد مثل فنر
با شعف گفت در جهان نبود
آدمي از رييستان بهتر
هفت سالي كه بوده بر سر ِ كار
كارهايي نموده اين دلبر
كه فرستند مردم ايران
صد سلام و دعا به من و پدر
بس كه گفتند نور بر قبرت
شده قبرم منور النور!
شده ام بابت فشار قبر
طي اين هفت سال راحت تر
ناصرالدين شده به چشم همه
باقلوا و هلو و پسته ي تر
پسر من مظفرالدين شاه
آن عليل ذليل خاك به سر
شده چون لوز و پشمك يزدي
ممدلي شاه مثل شير نر
قجري را كه تا كنون اَخ بود
كرده با كارهاش چون گوهر
شاه سلطان حسين هم چون من
لنگ انداخت پيش اين سرور
كل ايران نموده گلكاري
گل كه نه بلكه يونجه و شبدر!
طول پنجاه سال من دو سه بار
رفتم از كشورم به قصد سفر
طي اين هفت سال صدها بار
رفته با اهل و بيت خود به دَدَر
هرچه كردم ز بيسوادي بود
او ولي دكتر و پ‍ژوهشگر!
دوش ديدم يكي چراغ به دست
داشت مي رفت اين ور و آن ور
زير لب داشت با خودش مي گفت
گر بيابم دوباره شاه قجر
مي شوم نوكر پدر جدش
خواجه اي كه نبود از او بدتر
گفت «جاويد» شكر ايزد كه
سال ديگر رسد زمانش سر